|
سلام من باب توضیح در مورد پست قبل میخواستم شکل گلهایی که انتخاب کردم رو براتون بزارم. نارنجدونه جونم تا وقتی خدا گلهای به این خوشگلی آفریده دلت میاد از گل مصنوعی استفاده کنی؟ چاره ای نیست. گل خراب میشه ولی زیباییه گل طبیعی یه چیز دیگه اس. پرسیده بودی لوسیونتوس چه شکلیه. اول عکس لوسینتوس رو میزارم تا ببینی بعد هم عکس گل شیپوری
این انواع گل لوسینتوس
این هم نمونه گل شیپوری
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:57 توسط سمیر
|
آی جـــــــــــــــــــــــــــــــــون من اومدم. وای خدا که از این آخر سال متنفرم. بابا چه معنی میده اینهمه کار. یه خورده وقت استراحت بدید. خیلی هنر کنم وبلاگاتونو بخونم. الانم اومدم یه آپ زود بزارم برم. اسم همسر گوگولی تصویب شد. سام به همین مختصری. به قول دوستان ناما خیلی سنگینه. سام هم خوبه. پس شد چییی داداش؟ سام از اوضاع هیچی نمیگم تو خیلی شیر تو شیر بود.کلی دعوا با سام و مادرشوهر پشت سر گذاشتم. اعصابم مالیده شده بود حسابی. به جاش حرفای خوب بزنیم. این دم آخری رفتیم با سام ماشین عروس و دسته گل رو هم سفارش دادیم. باغی که عکس میخوایم بندازیم هم همونجا به عنوان هدیه بهمون میدن. اول قرار بود فیلمبرداری نکنیم. چون من از فیلم بدم میاد. اما وقتی رفتیم آتلیه و نمونه کارارو دیدم دلم همچی ضعف رفت. کیک هم سفارش نمیدیم. وقتی سفره عقد و این چیزا نداریم دیگه کیک به چه درد میخوره. فعلا دیگه خبر جدیدی نیست. فقط امیدوارم زودتر همه چیز ردیف بشه. چون واقعا اعصابم بهم ریخته. راس میگن دم عروسی مشکلات تازه خودشو نشون میده. تب خال زدم امروز. واقعا مسخره اس. خیلی یهووییی. چندین سال بود نمیزدم. یهو امروز باید سر و کله اش پیدا بشه. چقدرم درد میکنه لعنتی. سام عزیزم TI AMO
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:33 توسط سمیر
|
امروز حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم. اما یهوو خود حوصله اش اومد. اینو بگم که از این به بعد دیگه نمیخوام اسم آقامونو! ناما روز پنجشنبه اومد اونم در حالیکه من داشتم توی مغازه براش هدیه ولنتاین میخریدم یهو سر رسید. زنگ زده بود خونه و فهمیده بود من رفتم مرکز تجاری و نگو آقا تمام مدت پشت سر من بوده. یه خرس براش خریدم که عکسشو میزارم ببینید. به قول لاله خودش صدامون کرد. اسمش هم مظفر مامانم هم یه خودنویس که مال سی سال قبل بود داد بهش. قبلا گفته بود اینو میدم یه کسی که عرضه داشته باشه و خب نصیب ناما ی من شد. همین رفتار مامانش باعث شد تا روز شنبه ناما خیلی بیخود گیر بده به من که این چیه برای من خریدی مگه من بچه ام. من که میدونستم از کجا آب میخوره. ولی هیچی نگفتم. اگه میگفتم مامانت مطمئنم یه دعوای حسابی درست میشد. ولی بازم دیروز همه اش اسم مظفر رو میاورد. مطمئنم که دوسش داره. میگفت مظفر اینو بهم گفت. اونو بهم گفت. آهان اینم یادم رفت بگم. دیدم انگار میخوان کاکائویی که لاله برای ناما خریده رو بزارن برای بچه ی داداش ناما. منم دقیقا روز یکشنبه هم رفتیم بهارستان کارتمونو سفارش دادیم که نمونه ای که توی مغازه ازش عکس انداختم رو میزارم ببینید. مطمئنم هرکس ببینه شاخ در میاره. سلیقه و خواست دوتامون بود. از بس من عاشق خرس بودمو هستم کارت عروسیمم دو تا خرس خوشگل شد. بعد هم رفتیم باغ سپهسالار کفش خریدم. عکس اونا رو ندارم. یه جفت کفش کرم خریدم. اولین بار بود میرفتم سپهسالار. خیلی خوش گذشت. همه اش سعی میکردم کاری نکنم که ناما رو عصبانی کنم. خیلی به خودم قول داده بودم. وای که یه عالمه حرف داشتم اما چون پستم طولانی شد خلاصه کردم. راستی بچه های پرشن بلاگ من هنوزم نمیتونم وبلاگاتونو باز کنما. یکی به من بگه چه خبره. عکسا رو هم ببینید. راستی فینگلی گفت ناما اسم سختیه اما چون فعلا پیشنهاد جدیدی در دست نیست همین ناما خوبه. عزیزم TI AMO
ته دیگ: عکسا رو از یه سایت دیگه گذاشتم. امیدوارم این دفعه بتونید ببینید. آخه اون موقع خودمم نمیتونستم :دییی
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:32 توسط سمیر
|
ازت متنفرم جادوگر عوضی
هیچوقت تو زندگی آدمی نبودم که برای فرار از مشکلات فعلی ام بخوام به سمت مشکل دیگه ای هجوم ببرم. اما برای اولین بار از خدا میخوام دیگه هیچوقت به این شهر برنگردم. میخوام همیشه دربه در غربت باشم اما پیش کسی نباشم که حرفاش و دروغهاش بارها باعث بهم زدن زندگیم شده. شاید بعدا حرفمو از خدا پس بگیرم اما با این چیزی که من ازت شناختم میدونم تا تو هستی جز بهم زدن زندگیم کار دیگه ای نمیکنی.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:12 توسط سمیر
|
روز و روزگار همونطور داره پیش میره. این سری که ؟ رفته خیلی بیشتر براش دلتنگ میشم. شبها همه اش خوابای آشفته میبینم. توی روز چیزیم نیس اما همینکه میخوابم نگرانی ها شروع میشه. دیروز ... طوفان شدیدی اومده که باعث قطعیه برق شده. میترسیدم شارژ موبایلش تموم بشه. امروز بهم زنگ زد گفت توی یه مغازه ام گذاشتم موبایلم شارژ بشه. دیشب هم خوابگاهشون برق نداشتن. چیزی ندارم بگم. همه اش حرف دلتنگیه. تازه نه روز گذشته و دلم قد یه دنیا برات تنگه. خدا کنه این روزا زود تموم بشه. خیلی کلافه ام. خیلی خسته ام. چقدر دوری سخته.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:16 توسط سمیر
|
|
درباره وبلاگ
![]() هر کجا هسـت خدایا به سلامـت دارش دوست جونام ![]() فینگیل بانو ملودی جون ملیکا جونی الهه جون خانم خونه وفا جون الی جون سیندخت تازه عروس دیروز، امروز و فردای من برای نخود و فندقم غزال جون طیبا جون آزاده جون و کامیار دلتنگیهای مونی طنین جون خانه فلفل بانو بهار جون فاطمه جون خودم و خودش نارنجدونه شایلین جون سارا جونی ;) من و دوست جون باقلوا جون هاله جون خورشید کوکو خانوم.:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |